باید هفده متر، میکند. گفته بودند در هفده متری از سطح زمین، درست زیر آشپزخانهشان، گنج مدفون شده. با یکی دیگر از دوستانش، شروع کردند به کندن. هر روز وانت وانت خاک از خانهشان خارج میشد. به ده متر که رسیده بودند، دوستش را بیرون کرد و تنها ماند. دست برداشت از کندن. دیگر نباید بکنی. برنامه عوض شده. اگر جانت را دوست داری، نکن. در کنار یک سوراخ ده متری، در خانهاش، ناامید نشسته بود روی زمین. فقط ۷ متر مانده، جان خانوادهات را اگر دوست داری نکن. جان خودت و خانوادهات را اگر دوست داری دست بردار. خانوادهاش را مدتها بود فراموش کرده بود، ولی مرگشان را هم نمیخواست. فکر گنج رهایش نمیکرد. نمیپرسید چرا؟ چرا از اول به او گفته بودند و کرماش را به جانش انداخته بودند و حالا که این همه کنده بود گفته بودند دست بردار. نمیپرسید. به ذهنش نمیرسید که بپرسد. دست به سینه و بله قربان گو بود. برایش مهم نبود حتی. چون پایپش را داشت، چون هنوز پایپش را داشت و فندکش گاز داشت و میتواتست دود را فرو بکشد و بعد دود را حبابی بیرون بدهد و اصلا یادش برود که چنین حفرهای درست وسط آشپزخانهاش دارد، حتی مهم نبود که دوستش از فکر این که سرش کلاه گذاشته و میخواهد همه پولها را تنهایی هپلی هپو کند، چاقوی ضامندارش را توی جیبش لمس میکرد و با آرامش، پشت در خانهشان کشیک میداد
No comments:
Post a Comment