Thursday, July 9, 2020

امواج کندِ منتشر در پس‌زمینه‌ی نوار مغز

قبلا فکر می‌کردم بدبختی‌ها همه با هم به سراغ آدم می‌آیند، بعدها فهمیدم هم این هست و هم این‌که  روزهایی هست که بدبختی را می‌پذیرم. وامی‌دهم. تسلیم می‌شوم و این می‌شود که در معرض آماج بدبختی‌ها قرار می‌گیرم. درست وسط اتوبان، دست و پایم فلج می‌شود و صحنه‌ی اهسته حرکت ماشین‌ها به سمتم، درد زیر گرفته شدن و صدای خرد شدن استخوان‌ها و مزه شور اشک و خون همه احساس می‌شود. بعد یکی از مکانیسم‌های دفاعی‌ام، دست و پا شکسته، کشان کشان من را می‌برد گوشه اتوبان و همزمان داد می‌زند که کمک بخواهد، ولی صدایش اینقدر ضعیف است که کسی خبر نمی‌شود. بعد آهسته آهسته زخم‌ها ترمیم می‌شود، استخوان‌ها جا می‌روند و جوش می‌خورند و دستمالی پر از اشک و بینی و خون خشکیده، صورتم را تمیز می‌کند. پا می‌شوم. دلم می‌خواهد روی چمن‌های کنار اتوبان دراز بکشم، نمی‌شود. وقت ندارم. همه‌ی ناراحتی‌ها و کدورت‌های ناگفته و حل نشده، بغض‌های نشکسته، تعارضات وامانده‌ی حل نشده، همه و همه را قورت می‌دهم تا باز به لبه برسد و سرریز شود و وسط اتوبان بی دست و پا بیفتم و کسی، چیزی، از درونم خودش را برساند  و بکشاندم به کناری و بادم بزند و دوباره هلم بدهد توی رینگ.

خعله خب. 

No comments:

Post a Comment