گاهی وقتها، چشمم میافتد به انگشتهای پایم، شست مثلا، بعد، از اینکه محجور مانده، نگاهم کمتر بهش افتاده دلم میگیرد. از تک تک اعضای بدنم که دیر به دیر سراغشان میروم، دستم، بازویم، چشمم، دماغم، از همه شرمنده میشوم، اینکه توی حمام درست و حسابی لیف نمیکشم و همین که موهایم خیس شد، سریع گربهشور میکنم و بیرون میپرم از حمام، انگار که دنیا منتظر من ایستاده باشد، از اینکه نمیگذارم قشنگ خیس بخورد، آب برود به خورد تک تک سلولها، دلم میگیرد. ولی خب، شرمندگی دردی را دوا نمیکند، همین میمانم. دستی به تنم نمیکشم ضدآفتاب به خودم نمیزنم، زیر آفتاب دراز بکشم. همینجور مهجور میماند، تا سری بعد که ناغافل، وقتی صندلی را هل دادهام عقب روی دوپایه و پاهایم را گذاشتهام روی میز و تاب میدهم خودم را و کتاب میخوانم، چشمم میافتد با شست پایم و دلم میگیرد.
دیشب یاد دختری که چشمهایش همرنگ اسمش بود افتادم و خوابم نمیبرد از اینکه دیگر نبود و از اینکه موقع رفتن گفته بودم زیتون، مواظب خودت باش، هر وقت مشکلی داشتی من اینجام و بعد خلاصهپروندهاش را مهر کرده بودم و داده بودم دستش و هفته بعد که دوباره بستری شده بود دلم گرفته بود که چرا نمیشود به دادش رسید و چند هفته بعد که نه من و نه هیچ کس دیگر، آنجا یا اینجا نبود، شنیدم بالاخره کار خودش را کرده و دیگر رنگ چشمهایش را هیچ کس نخواهد دید و دیگر رزیدنتی بعد از من موقع نوشتن نامه بستری، وقتی اسمش را با کلافگی از بس حرف زده و اورژانس شلوغ بوده، میپرسد، با خودش نمیگوید، چقدر اسمش همرنگ چشمهایش است.
No comments:
Post a Comment