باید هفده متر، میکند. گفته بودند در هفده متری از سطح زمین، درست زیر آشپزخانهشان، گنج مدفون شده. با یکی دیگر از دوستانش، شروع کردند به کندن. هر روز وانت وانت خاک از خانهشان خارج میشد. به ده متر که رسیده بودند، دوستش را بیرون کرد و تنها ماند. دست برداشت از کندن. دیگر نباید بکنی. برنامه عوض شده. اگر جانت را دوست داری، نکن. در کنار یک سوراخ ده متری، در خانهاش، ناامید نشسته بود روی زمین. فقط ۷ متر مانده، جان خانوادهات را اگر دوست داری نکن. جان خودت و خانوادهات را اگر دوست داری دست بردار. خانوادهاش را مدتها بود فراموش کرده بود، ولی مرگشان را هم نمیخواست. فکر گنج رهایش نمیکرد. نمیپرسید چرا؟ چرا از اول به او گفته بودند و کرماش را به جانش انداخته بودند و حالا که این همه کنده بود گفته بودند دست بردار. نمیپرسید. به ذهنش نمیرسید که بپرسد. دست به سینه و بله قربان گو بود. برایش مهم نبود حتی. چون پایپش را داشت، چون هنوز پایپش را داشت و فندکش گاز داشت و میتواتست دود را فرو بکشد و بعد دود را حبابی بیرون بدهد و اصلا یادش برود که چنین حفرهای درست وسط آشپزخانهاش دارد، حتی مهم نبود که دوستش از فکر این که سرش کلاه گذاشته و میخواهد همه پولها را تنهایی هپلی هپو کند، چاقوی ضامندارش را توی جیبش لمس میکرد و با آرامش، پشت در خانهشان کشیک میداد
Friday, July 17, 2020
شست پای راست
گاهی وقتها، چشمم میافتد به انگشتهای پایم، شست مثلا، بعد، از اینکه محجور مانده، نگاهم کمتر بهش افتاده دلم میگیرد. از تک تک اعضای بدنم که دیر به دیر سراغشان میروم، دستم، بازویم، چشمم، دماغم، از همه شرمنده میشوم، اینکه توی حمام درست و حسابی لیف نمیکشم و همین که موهایم خیس شد، سریع گربهشور میکنم و بیرون میپرم از حمام، انگار که دنیا منتظر من ایستاده باشد، از اینکه نمیگذارم قشنگ خیس بخورد، آب برود به خورد تک تک سلولها، دلم میگیرد. ولی خب، شرمندگی دردی را دوا نمیکند، همین میمانم. دستی به تنم نمیکشم ضدآفتاب به خودم نمیزنم، زیر آفتاب دراز بکشم. همینجور مهجور میماند، تا سری بعد که ناغافل، وقتی صندلی را هل دادهام عقب روی دوپایه و پاهایم را گذاشتهام روی میز و تاب میدهم خودم را و کتاب میخوانم، چشمم میافتد با شست پایم و دلم میگیرد.
دیشب یاد دختری که چشمهایش همرنگ اسمش بود افتادم و خوابم نمیبرد از اینکه دیگر نبود و از اینکه موقع رفتن گفته بودم زیتون، مواظب خودت باش، هر وقت مشکلی داشتی من اینجام و بعد خلاصهپروندهاش را مهر کرده بودم و داده بودم دستش و هفته بعد که دوباره بستری شده بود دلم گرفته بود که چرا نمیشود به دادش رسید و چند هفته بعد که نه من و نه هیچ کس دیگر، آنجا یا اینجا نبود، شنیدم بالاخره کار خودش را کرده و دیگر رنگ چشمهایش را هیچ کس نخواهد دید و دیگر رزیدنتی بعد از من موقع نوشتن نامه بستری، وقتی اسمش را با کلافگی از بس حرف زده و اورژانس شلوغ بوده، میپرسد، با خودش نمیگوید، چقدر اسمش همرنگ چشمهایش است.
Sunday, July 12, 2020
در اتاق رو قفل کنید!
افرادی که با سهلانگاری و بیتوجهی خودشون، باعث میشن کودکی با صحنه مقاربت اونها روبرو بشه، نباید اون کودک رو سرزنش کنن بابت کنجکاوی یا در نزدن با هر چیزی. باید خودشون رو سرزنش کنن، بابت آسیب پایدار و ترومایی که به اون کودک زدن و ممکنه تا بزرگسالی هم رها نشه از اون تجربه دردناک
اما سگ برده شناسنامهی من
امروز یکی از بیمارای بستری گفت من دارم تاریخ جنون فوکو رو میخونم. گفت فوکو دورههای مختلف رو بررسی کرده و معتقده هر چه به دوران معاصر نزدیکتر شدیم شرایط برای بیماران روانپزشکی بهتر شده،
ولی کو؟ کجا؟ من ۷ساله مریض شدم، مدرسهم از دست رفت، دوستام رفتن، کارهای مورد علاقهام رو ممنوع کردن، یه رژ بزنم همه نگران میشن، تو اتاقم تنها بشینم، نگرلن میشن. فقط هی میارنم، هی میبرنم، چه بهتری؟ (کلا ۱۷ سالش بود) حالام دیدم رضایت داده رفته
Saturday, July 11, 2020
witzelsucht
دلم میخواد پاشی بیای اینجا، روبروی من، صاف و پوست کنده بگی من چمه. ولی نمیدونی، نمیای. حوصله کنکاش ندارم دیگه، هر روز و هر روز خودمو تحلیل میکنم و بیفایده است. انتظار معجزه دارم و نمیشه. انتظار دارم همون لحظهای که اراده میکنم حالم خوب بشه، با کوچکترین کار. ولی نمیشه. چون حالتی که برام اتفاق افتاده نافذتر و عمیقتر از این حرفاست. باید دوز دارو رو بالا ببرم، بردم هم بیفایده بوده، باید برم جایی دعوا راه بندازم که کتکم بزنن. ولی دعوایی نیستم. کاش میومدی مینشستی روبروم و میگفتی من چیام.
همش میگم اگه لپتاپم پیشم بود نویسنده میشدم، حالا پیشم نیست. و نمیشم. از تایپ با موبایل و تبلت بدم میاد، انگار برای نوشتن طولانی، مسخره به نظر میرسه. به درد اسمس کجایی؟ میخوره. حتی نه دیگه "بیداری؟"چون قبل از اینکه جواب بدی، من خوابم.من این طوری شدم، همیشه خواب. کند شدم. لفتش میدم. فرار میکنم. به جایی نمیرسم و برمیگردم، با ناامیدی.
من شدم شبیه اون استتوس همیشگیم ده سال قبل، تو یاهومسنجر: fade to black
من همش منتظر مرگم، در عین اینکه مرگ برام نامحتمله انگار. به اینایی که مردن اخیرا فکر میکنم و باور نمیکنم، انگار باید حتما یک سیلی بخورم تا بفهمم همه چی واقعیه. بیا حداقل یک سیلی بزن. بیدارم کن.
من شدم اونی که یادش میره غذا رو گازه، ولی همزمان یادشه. شدم اونی که دوست داشت یادش بره یه چیزایی، ولی همون چیزا رفته به خورد حافظه بلندمدت. من شدم اونی که وقتی یه خانمی تو درمانگاه گفت تموم بدبختیهای عالمم سرم بیاد، دو تا قطره اشک که بریزم خالی میشم، بهش حسودی کردم. من شدم یه
صدف خالی.
چون حال خاطره نوشتن ندارم، برای تهیه محصول برای ده سال دیگهم دوست دارم اینطوری، بیویرایش با حس و حال گودری بنویسم. همیشه ایتقدر بیمزه نیستم، حالا حالم خوب نیست، سیاهه جلوی چشام. پس . خب. که اینطور
من شدم اونی که یادش میره غذا رو گازه، ولی همزمان یادشه. شدم اونی که دوست داشت یادش بره یه چیزایی، ولی همون چیزا رفته به خورد حافظه بلندمدت. من شدم اونی که وقتی یه خانمی تو درمانگاه گفت تموم بدبختیهای عالمم سرم بیاد، دو تا قطره اشک که بریزم خالی میشم، بهش حسودی کردم. من شدم یه
صدف خالی.
چون حال خاطره نوشتن ندارم، برای تهیه محصول برای ده سال دیگهم دوست دارم اینطوری، بیویرایش با حس و حال گودری بنویسم. همیشه ایتقدر بیمزه نیستم، حالا حالم خوب نیست، سیاهه جلوی چشام. پس . خب. که اینطور
Thursday, July 9, 2020
امواج کندِ منتشر در پسزمینهی نوار مغز
قبلا فکر میکردم بدبختیها همه با هم به سراغ آدم میآیند، بعدها فهمیدم هم این هست و هم اینکه روزهایی هست که بدبختی را میپذیرم. وامیدهم. تسلیم میشوم و این میشود که در معرض آماج بدبختیها قرار میگیرم. درست وسط اتوبان، دست و پایم فلج میشود و صحنهی اهسته حرکت ماشینها به سمتم، درد زیر گرفته شدن و صدای خرد شدن استخوانها و مزه شور اشک و خون همه احساس میشود. بعد یکی از مکانیسمهای دفاعیام، دست و پا شکسته، کشان کشان من را میبرد گوشه اتوبان و همزمان داد میزند که کمک بخواهد، ولی صدایش اینقدر ضعیف است که کسی خبر نمیشود. بعد آهسته آهسته زخمها ترمیم میشود، استخوانها جا میروند و جوش میخورند و دستمالی پر از اشک و بینی و خون خشکیده، صورتم را تمیز میکند. پا میشوم. دلم میخواهد روی چمنهای کنار اتوبان دراز بکشم، نمیشود. وقت ندارم. همهی ناراحتیها و کدورتهای ناگفته و حل نشده، بغضهای نشکسته، تعارضات واماندهی حل نشده، همه و همه را قورت میدهم تا باز به لبه برسد و سرریز شود و وسط اتوبان بی دست و پا بیفتم و کسی، چیزی، از درونم خودش را برساند و بکشاندم به کناری و بادم بزند و دوباره هلم بدهد توی رینگ.
خعله خب.
Subscribe to:
Comments (Atom)