چرا همیشه از خودی که توی ذهنم ساختم (یا برایم ساختند) عقبم چند سال؟
ما کی میرسیم به هم؟
قبلا فکر میکردم بدبختیها همه با هم به سراغ آدم میآیند، بعدها فهمیدم هم این هست و هم اینکه روزهایی هست که بدبختی را میپذیرم. وامیدهم. تسلیم میشوم و این میشود که در معرض آماج بدبختیها قرار میگیرم. درست وسط اتوبان، دست و پایم فلج میشود و صحنهی اهسته حرکت ماشینها به سمتم، درد زیر گرفته شدن و صدای خرد شدن استخوانها و مزه شور اشک و خون همه احساس میشود. بعد یکی از مکانیسمهای دفاعیام، دست و پا شکسته، کشان کشان من را میبرد گوشه اتوبان و همزمان داد میزند که کمک بخواهد، ولی صدایش اینقدر ضعیف است که کسی خبر نمیشود. بعد آهسته آهسته زخمها ترمیم میشود، استخوانها جا میروند و جوش میخورند و دستمالی پر از اشک و بینی و خون خشکیده، صورتم را تمیز میکند. پا میشوم. دلم میخواهد روی چمنهای کنار اتوبان دراز بکشم، نمیشود. وقت ندارم. همهی ناراحتیها و کدورتهای ناگفته و حل نشده، بغضهای نشکسته، تعارضات واماندهی حل نشده، همه و همه را قورت میدهم تا باز به لبه برسد و سرریز شود و وسط اتوبان بی دست و پا بیفتم و کسی، چیزی، از درونم خودش را برساند و بکشاندم به کناری و بادم بزند و دوباره هلم بدهد توی رینگ.