Monday, March 13, 2023

انگار حرفی برای نوشتن نمانده، همه چیز در گفتگویی درونی، در  خلوت بیان می‌شود، انکار می‌شود یا جایی پنهان می‌شود.

Wednesday, January 13, 2021

دنبال راه خشک در دل دریا

 دارم دوستم رو از دست میدهم.یک سال می‌شود. یک سال است که منتظرم بگویند بستری شده ولی این بار تو ای سی یو. ولی این بار بیهوش. اینتوبه. و من به خودم بگویم این دفعه دیگه تمومه. همان یک سال قبل رفتم تمام مقالات مرتبط با بیماریش را خواندم. نوشته بودند امید هست. امیدوار شدم. شرایط به هم ریخت. به خاطر کرونا ویزیت پزشک و تست ها مرتب به تعویق می افتاد یا با ترس و لرز بود. با این حال سه ماه قبل گفت خوب شده. برگشت به روال عادی. دو سه هفته ولی این عادی بودن همراه با ترس عود و اضطرابِ اهلی‌ شده‌ی «مرگ در می‌زند»، طول نکشید. سر یک هفته فهمیدیم که چند عضو دیگر در گیر شده

 آن قسمت منطقی مغز که باید و ای کاش خاموش میماند، باید (و ای کاش) امیدوار می‌ماند  و زمان می‌داد و گریه می‌کرد و دعا می‌کرد، فعال شد. مرحله ۴ سرطان. همه میدانند برگشتی نیست. «تو» به زودی می‌میری و «تو» به زودی دوستت را از دست خواهی داد.

طی این دو ماه بارها به دلایل مختلف و عوارض مختلف بستری شده. از ترس ناقل بودن، یک بار بیشتر ندیدمش. قیافه‌اش شبیه آدم‌ه مرحله اخر شده بود ولی حرفهایش این بو را نمی‌داد. هنوز در امتحانات شرکت می‌کند و استرس نمره دارد و نگران امتحان بعدی نگران عقب افتادن از درس. توی ذهنم تکرار می‌کردم که من اگر جای او بودم همه چیز را رها می‌کردم و از روزهای اخر لذت می‌بردم. بعد یادم افتاد که همین حالا و همه این سالها مگر چقدر لذت برده ام یا چقدر اجازه لذت بردن داده ام. چقدر خودم را مستحق لذت دانسته ام یا چقدر ارجاع داده ام به بعد، لذت بردن را. یا اینکه اگر رها می‌کردم همه چیز را، غیر از این بود که مرگ را پذیرفته ام؟ انگار نپذیرفتن مرگ و انکار، راحتتر است. تحمل اضطراب و افسردگی ناشی از مرگ قریب‌الوقوع، زمانی که همه فکر می‌کنند تو زمان داری یا باید میداشتی، شاید از خود مرگ سخت‌تر است. پس دست برمی‌داریم از فکرهای اگر من به جای او بودم. تو بهترین کار را کردی. تو تا زنده‌ای داری زندگی می‌کنی و در عین حال می‌دانی که همه‌ی دردهایی که این روزها می‌کشی، به مرگ ختم می‌شود.ولی بی‌خیال نمی‌شوی و کاش نشوی.


هر روز حالش بدتر می‌شود. 

دیشب از فرط درد گفت:دلم میخواد بمیرم. غمگین توی دلم گفتم و داری می‌میری.


اگر قرار است اتفاقی بیفتد، اسمش معجزه است.تا دیر نشده  باید سرم را بکوبم به دیوار، خاموشش کنم و طلب معجزه کنم

Wednesday, October 7, 2020

سگ دو

چرا همیشه از خودی که توی ذهنم ساختم (یا برایم ساختند) عقبم چند سال؟ 

ما کی می‌رسیم به هم؟  

Friday, July 17, 2020

داستان‌های باورنکردنی، ولی درست حدس زدید، واقعی

باید هفده متر، می‌کند. گفته بودند در هفده متری از سطح زمین، درست زیر آشپزخانه‌شان، گنج مدفون شده. با یکی دیگر از دوستانش، شروع کردند به کندن. هر روز وانت وانت خاک از خانه‌شان خارج می‌شد. به ده متر که رسیده بودند، دوستش را بیرون کرد و تنها ماند. دست برداشت از کندن. دیگر نباید بکنی. برنامه عوض شده. اگر جانت را دوست داری، نکن. در کنار یک سوراخ ده متری، در خانه‌اش، ناامید نشسته بود روی زمین. فقط ۷ متر مانده، جان خانواده‌ات را اگر دوست داری نکن. جان خودت و خانواده‌ات را اگر دوست داری دست بردار. خانواده‌اش را مدت‌ها بود فراموش کرده بود، ولی مرگشان را هم نمی‌خواست. فکر گنج رهایش نمی‌کرد. نمی‌پرسید چرا؟ چرا از اول به او گفته بودند و کرم‌اش را به جانش انداخته بودند و حالا که این همه کنده بود گفته بودند دست بردار. نمی‌پرسید. به ذهنش نمی‌رسید که بپرسد. دست به سینه و بله قربان گو بود. برایش مهم نبود حتی. چون پایپش را داشت، چون هنوز پایپش را داشت و فندکش گاز داشت و می‌تواتست دود را فرو بکشد و بعد دود را حبابی بیرون بدهد و اصلا یادش برود که چنین حفره‌ای درست وسط آشپزخانه‌اش دارد، حتی مهم نبود که دوستش از فکر این که سرش کلاه گذاشته و می‌خواهد همه پولها را تنهایی هپلی هپو کند، چاقوی ضامن‌دارش را توی جیبش لمس می‌کرد و با آرامش، پشت در خانه‌شان کشیک می‌داد

شست پای راست

گاهی وقت‌ها، چشمم می‌افتد به انگشت‌های پایم، شست مثلا، بعد، از اینکه محجور مانده، نگاهم کمتر بهش افتاده دلم می‌گیرد. از تک تک اعضای بدنم که دیر به دیر سراغشان می‌روم، دستم، بازویم، چشمم، دماغم، از همه شرمنده می‌شوم، اینکه توی حمام درست و حسابی لیف نمی‌کشم و همین که موهایم خیس شد،  سریع گربه‌شور می‌کنم و بیرون می‌پرم از حمام، انگار که دنیا منتظر من ایستاده باشد، از اینکه نمی‌گذارم قشنگ خیس بخورد، آب برود به خورد تک تک سلول‌ها، دلم می‌گیرد. ولی خب، شرمندگی دردی را دوا نمی‌کند، همین می‌مانم. دستی به تنم نمی‌کشم ضدآفتاب به خودم نمی‌زنم، زیر آفتاب دراز بکشم. همین‌جور مهجور می‌ماند، تا سری بعد که ناغافل، وقتی صندلی را هل داده‌ام عقب روی دوپایه و پاهایم را گذاشته‌ام روی میز و تاب می‌دهم خودم‌ را و کتاب می‌خوانم، چشمم می‌افتد با شست پایم و دلم می‌گیرد.

دیشب یاد دختری که چشم‌هایش همرنگ اسمش بود افتادم و خوابم نمی‌برد از این‌که دیگر نبود و از این‌که موقع رفتن گفته بودم زیتون، مواظب خودت باش، هر وقت مشکلی داشتی من اینجام و بعد خلاصه‌پرونده‌اش را مهر کرده بودم و داده بودم دستش و هفته بعد که دوباره بستری شده بود دلم گرفته بود که چرا نمی‌شود به دادش رسید و چند هفته بعد که نه من و نه هیچ کس دیگر، آنجا یا اینجا نبود،  شنیدم بالاخره کار خودش را کرده و دیگر رنگ چشم‌هایش را هیچ کس نخواهد دید و دیگر رزیدنتی بعد از من موقع نوشتن نامه بستری، وقتی اسمش را با کلافگی از بس حرف زده و اورژانس شلوغ بوده، می‌پرسد، با خودش نمی‌گوید، چقدر اسمش همرنگ چشم‌هایش است.

Sunday, July 12, 2020

در اتاق رو قفل کنید!

افرادی که با سهل‌انگاری و بی‌توجهی خودشون، باعث میشن کودکی با صحنه مقاربت اونها روبرو بشه، نباید اون کودک رو سرزنش کنن بابت کنجکاوی یا در نزدن با هر چیزی. باید خودشون رو سرزنش کنن، بابت آسیب پایدار و ترومایی که به اون کودک زدن و ممکنه تا بزرگسالی هم رها نشه از اون تجربه دردناک

اما سگ برده شناسنامه‌ی من

امروز یکی از بیمارای بستری گفت من دارم تاریخ جنون فوکو رو می‌خونم. گفت فوکو دوره‌های مختلف رو بررسی کرده و معتقده هر چه به دوران معاصر نزدیک‌تر شدیم شرایط برای بیماران روانپزشکی بهتر شده، 
ولی کو؟ کجا؟ من ۷ساله مریض شدم، مدرسه‌م از دست رفت، دوستام رفتن، کارهای مورد علاقه‌‌ام رو  ممنوع کردن، یه رژ بزنم همه نگران میشن، تو اتاقم تنها بشینم، نگرلن میشن. فقط هی میارنم، هی می‌برنم، چه بهتری؟ (کلا ۱۷ سالش بود) حالام دیدم رضایت داده رفته