دارم دوستم رو از دست میدهم.یک سال میشود. یک سال است که منتظرم بگویند بستری شده ولی این بار تو ای سی یو. ولی این بار بیهوش. اینتوبه. و من به خودم بگویم این دفعه دیگه تمومه. همان یک سال قبل رفتم تمام مقالات مرتبط با بیماریش را خواندم. نوشته بودند امید هست. امیدوار شدم. شرایط به هم ریخت. به خاطر کرونا ویزیت پزشک و تست ها مرتب به تعویق می افتاد یا با ترس و لرز بود. با این حال سه ماه قبل گفت خوب شده. برگشت به روال عادی. دو سه هفته ولی این عادی بودن همراه با ترس عود و اضطرابِ اهلی شدهی «مرگ در میزند»، طول نکشید. سر یک هفته فهمیدیم که چند عضو دیگر در گیر شده
آن قسمت منطقی مغز که باید و ای کاش خاموش میماند، باید (و ای کاش) امیدوار میماند و زمان میداد و گریه میکرد و دعا میکرد، فعال شد. مرحله ۴ سرطان. همه میدانند برگشتی نیست. «تو» به زودی میمیری و «تو» به زودی دوستت را از دست خواهی داد.
طی این دو ماه بارها به دلایل مختلف و عوارض مختلف بستری شده. از ترس ناقل بودن، یک بار بیشتر ندیدمش. قیافهاش شبیه آدمه مرحله اخر شده بود ولی حرفهایش این بو را نمیداد. هنوز در امتحانات شرکت میکند و استرس نمره دارد و نگران امتحان بعدی نگران عقب افتادن از درس. توی ذهنم تکرار میکردم که من اگر جای او بودم همه چیز را رها میکردم و از روزهای اخر لذت میبردم. بعد یادم افتاد که همین حالا و همه این سالها مگر چقدر لذت برده ام یا چقدر اجازه لذت بردن داده ام. چقدر خودم را مستحق لذت دانسته ام یا چقدر ارجاع داده ام به بعد، لذت بردن را. یا اینکه اگر رها میکردم همه چیز را، غیر از این بود که مرگ را پذیرفته ام؟ انگار نپذیرفتن مرگ و انکار، راحتتر است. تحمل اضطراب و افسردگی ناشی از مرگ قریبالوقوع، زمانی که همه فکر میکنند تو زمان داری یا باید میداشتی، شاید از خود مرگ سختتر است. پس دست برمیداریم از فکرهای اگر من به جای او بودم. تو بهترین کار را کردی. تو تا زندهای داری زندگی میکنی و در عین حال میدانی که همهی دردهایی که این روزها میکشی، به مرگ ختم میشود.ولی بیخیال نمیشوی و کاش نشوی.
هر روز حالش بدتر میشود.
دیشب از فرط درد گفت:دلم میخواد بمیرم. غمگین توی دلم گفتم و داری میمیری.
اگر قرار است اتفاقی بیفتد، اسمش معجزه است.تا دیر نشده باید سرم را بکوبم به دیوار، خاموشش کنم و طلب معجزه کنم